تبليغاتX
شهریار شهر سنگستان


شهریار شهر سنگستان

 

۱

مهربانی تو بادی ست

که بدل به رقصی مستانه می کند

سقوط یک برگ را...

 

 

۲

 

تو از مصاحبت کدام خورشید برگشته ای

که گر می گیرم

هربار که صدایم می کنی ؟!

 

۳

 

راستش

به تو که فکر می کنم

یاد درخت آلبالو می افتم

شکوفه اش ، بدل به میوه ای ترش می شود

و شاخه هایش

دردناک ترین ترکه های جهان را می سازند...!

 

 

نوشته شده در سه شنبه یکم فروردین 1391ساعت توسط مهدی حبیبیان| |


اعتماد نکن

به خورشیدی که

هم تو را گرم می کند

هم ملا عمر را

 

اعتماد نکن

به گندمی که

هم تو را سیر می کند

هم قذافی را

 

تنها

 به این کرکس پیر اعتماد کن

که لاشه ی همه ی مردگان را

شبیه به هم می درد

 

این روزها

به چراغهای نئون

اعتقاد بیشتری دارند

آفتابگردانهای کاغذی.

نوشته شده در دوشنبه دوم خرداد 1390ساعت توسط مهدی حبیبیان| |

 

 

1

خیره به اقیانوس

دارد از تشنگی می میرد

مرغ بوتیمار.

 

2

بر آخرین کاج جنگل خانه می سازد

پرنده ی بی آشیان

طنین تبر در گوشش.

 

3

غروب آخرین ستاره ی شب

پایان قصه ی هزار و یکم نزدیک است

و شهریار خشمگین بیدار.

 

4

با من حرف می زند

به زبان من ، با کلمات من ، به لحن من ، با صدای من

طوطی دست آموز.

 

 

 

5

نام از یاد برده دنبال پلاکش می گردد

مرد

در گور دسته جمعی.

 

نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم فروردین 1390ساعت توسط مهدی حبیبیان| |

 

سلام دوستان عزیز !

از اینکه با حضور و راهنماییهایتان باعث دلگرمی این حقیرید بسیار سپاسگزارم. متاسفانه ورد پرس هم فیلتر شد و من باز مجبور به اسباب کشی شدم ! در این منزل کهنه چشم به راهتان هستم.

سه شعر کوتاه

 

1

پتو می پیچد دورش

کودک معصوم.

پس سپاسگزارانه در خود فرو می رود

آدم برفی.

 

2

یک سر این چشم به سیمره وصل است ، گویی.

و سر دیگرش

به دره ی عمیق پستانهایت

وقتی خوابت را می بینم.

 

3

چندبار بگویم به آخر کلمات

نقطه اضافه نکن.

سرش گیج رفت زمین

آنقدر به دنبال تو

دور خودش گشت.

و تو باز می نویسی :

(( فردا....))

 

نوشته شده در جمعه بیست و نهم بهمن 1389ساعت توسط مهدی حبیبیان| |

 

دوستان همراه ! این سه شعر بسیار قدیمی هستند. البته فکر نکنید مثلن

 مال صدسال پیش . نخیر. حدود سالهای هشتاد و پنج و شش. در آرشیو

همین ویلاگ هم وجود دارند. اما چون می دانم حوصله ندارید و وقت ندارید

 سراغ آرشیو بروید و از آنجایی که زمانیکه اینها را در وبلاگ گذاشتم هنوز

 کسی تحویلم نمی گرفت و نقدی رویشان نوشته نشد دوباره

 می گذارمشان تا لذت خواندنش را از دست ندهید ! حیف است این

 شاهکارها نخوانده باقی بمانند...از دوستان معدودی هم که کارها را قبلن

 خوانده اند معذرت خواهی می کنم.

ضمنن به توصیه دوست گرامی ام سرکار خانم رویا وکیلی شاعر خوب و توانا از اسم گذاشتن بر روی اشعار خودداری می کنم.

 

 

۱

 

تو را گم کرده ام

و حتا تصویری از تو در ذهنم ندارم

برای کلانتری یا آگهی روزنامه ها.

و می دانم که ردت را در هیچ بخش اورژانس

یا هیچ سردخانه ای – زبانم لال – نخواهم یافت.

هر وقت پیدا شدی

من زیر همان درخت قدیمی روبه پاییزم

در آستانه همان یاس روبه مرگ

سر همان ساعت رو به دلشوره.

اگر آمدی – نه چراغ می خواهم و نه پنجره –

تنها همان روسری آبی ات را سرت کن

و لطفا لبخندت را همراهت بیاور.

من – احتمالا – عینک ته استکانی زده ام

و همه موهایم –اگر داشته باشم – سفید است.

و سیب سرخ را آب بگیر برای دندانهای ریخته ام.

 

 

۲

 

 

 

دیگر تصویری نداری

محو محو

هاله ای رویایی

از کسی که بود و دیگر ...

رنگ چشمهای تو و رنگ آسمان را باهم فراموش کردم

راستی

 آسمان مثل چشمهای تو آبی بود

یا چشمهای تو مثل آسمان سیاه

یادم نیست...

نمی دانم چرا یاد تو می افتم از هرچه روسری در باد

تو با باد و روسری چه نسبتی داشتی

یادم نیست...

نمی دانم چرا غروب هر پنجشنبه هی بغض هی بغض هی بغض

غروب پنجشنبه آمدی یا ... شاید رفتی

یادم نیست

دیگر حتا نامت را فراموش کرده ام 

تاریخ تولدت را

نشانی ...

راستی تو اصلا متولد شده ای

یادم نیست

یادم نیست...

 

 

۳

 

پنجره غبار گرفته به گل نشسته است

از قطره های فراری از تند بارش باران پاییزی .

و چشمان من به اشک

به بهانه دود سیگارم .

چای نیم خورده یخ کرده

و هوای اتاق سالهاست که سرد است .

تا بیایی چند پاکت سیگار باید تمام شود

و چند استکان چای یخ کند

نمی خواهم در آغوشم کشی .

نمی خواهم ببوسی ام .

تنها می خواهم گرمایت را به اتاقم بیاوری

مقابلم بنشینی

و لبخند احمقانه ام را به تبسمی پاسخ گویی .

زیر سیگارم را خالی کنی از خاکستر دقایقی که سوخته اند

روی گونه هایم دست بکشی تا دیگر سلام نخیسد

و دوستت دارم آب نرود .

.

.

.

باران ایستاده سیگارم تمام شده

و مگسی که به هوای گرما در استکانم شیرجه رفته بود

                                                                دارد خفه می شود.

 

 

 

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم خرداد 1389ساعت توسط مهدی حبیبیان| |

Design By : Night Melody